فیلم جنگی ۱۰ از ۱۰_آفتاب شرق

مریم یزدانی
19 Min Read


به گزارش آفتاب شرق

بهترین فیلم‌های جنگی فقط به‌خاطر خون و گل‌ولای یا برچسب «بر پایه حقیقت» اثرگذار نمی‌شوند. این فیلم‌ها وقتی مخاطب را تحت تاثییر قرار خواهند داد که فیلمنامه آدم‌ها را ناچار به انتخاب‌هایی کند که راه بازگشتی ندارند و سپس هم حاضر نشود شانسی نجاتشان دهد. یک فیلم جنگی ۱۰ از ۱۰ طبق معمولً پیامد واقعی یک درگیری خونین را روی پرده مشخص می کند، حتی در لحظه‌های کوچک؛ این که چه فردی رها می‌شود، چه فردی افترا می‌گوید، چه فردی یخ می‌زند و چه فردی با وجود همه‌چیز باز هم به راهش ادامه می‌دهد.

و بله، همین «فردی یادش نمی‌ماند» دقیقاً مسئله مهم ماجراست. این‌ها انتخاب‌های همیشگی شناخته شده‌ترین و بهترین فیلم‌های جنگی نیستند. این‌ها فیلم‌هایی می باشند که با روایت فشرده، اصطکاک شدید شخصیت‌ها و صحنه‌هایی که در ذهنتان می‌همانند، یواشکی به سراغتان آمده و غافلگیرتان می‌کنند، چون حس نمی‌کنید برای تحت‌تأثیر قرار دادنتان طراحی شده‌اند. برای ۱۰ فیلم جنگی ۱۰ از ۱۰ که فردی اسمشان را به یاد ندارد آماده باشید.

بهترین فیلم‌های جنگی که فردی اسمشان را به یاد ندارد

۱۰. The Beast (۱۹۸۸)
۹. No Man’s Land (۲۰۰۱)
۸. ’۷۱ (۲۰۱۴)
۷. Kajaki (۲۰۱۴)
۶. A Midnight Clear (۱۹۹۲)
۵. Flame & Citron (۲۰۰۸)
۴. The Grey Zone (۲۰۰۱)
۳. The Ascent (۱۹۷۷)
۲. Army of Shadows (۱۹۶۹)
۱. The Steel Helmet (۱۹۵۱)

فیلم جنگی هیولا ۱۹۸۸

۱۰ – The Beast (۱۹۸۸)

یک گروه از خدمه تانک اهل شوروی در افغانستان گم خواهد شد و یک دفعه هر تصمیم به مشکلاتی روی هم تلنبارشده تبدیل می‌شود. در The Beast زیاد سریع این حس را می‌گیرید، به اختصاصی هنگامی گروهبان ارشد داسکال با بازی جورج ژونزا، سلطه‌گری و زورگویی را حتی در برابر افراد خودش به حالت پیش‌فکر تبدیل کرده است. فیلم وقتش را صرف وانمود کردن به روایت یک مأموریت شریف نمی‌کند، کاری که زیاد از فیلم‌های جنگی ایدئولوژیک انجام خواهند داد. دعوا به روستا را مشخص می کند و سپس تانک را در دره‌ای گیر می‌اندازد، در شرایطی که نه بیسیمی باقی مانده و نه نقشه‌ای معنی دارد. اکنون فقط کنستانتین کوورچنکو با بازی جیسن پاتریک است که تلاش می‌کند این ماشین زرهی را زنده نگه دارد، در حالی که خدمه کم‌کم علیه یکدیگر قد علم می‌کنند.

چیزی که هیولا را به یک فیلم جنگی ۱۰ از ۱۰ تبدیل می‌کند، رویکرد تروتمیز آن در دوپاره کردن تنش است؛ فروپاشی خدمه تانک از یک طرف و تعقیب بی‌امان خان تاج با بازی استیون باوئر از طرف دیگر، با تهدید یک آرپی‌جی غنیمتی که روی هر حرکت آن‌ها سایه انداخته است. تاج نماد نیست، مردی است با یک فقدان اشکار، و همین تعقیب و گریز تانک را شخصی می‌کند. صمد با بازی اریک آواری زاویه سوم ازردهکننده‌ای به داستان را اضافه می‌کند؛ فردی که بین متجاوزان و مردمی که از دلشان آمده گیر افتاده، و سخن‌هایش درمورد «شرافت» اثرگذار است، چون داستان این فیلم، هر فردی را که با آن همانند فلسفه حرکت کند و نه همانند بقا، تنبیه می‌کند.

فیلم جنگی سرزمین هیچ‌کس ۲۰۰۱

۹ – No Man’s Land (۲۰۰۱)

دو سرباز از دو جبهه روبه رو در یک سنگر گیر می‌افتند و نفر سوم روی مینی ایستاده است که با هر تکان امکان دارد منفجر شود، همین موقعیت به‌تنهایی بی‌رحمانه و ترسناک است. No Man’s Land از این نظر به شما ضربه می‌زند که زیاد سریع یک حالت ساده را به باورنکردنی تبدیل می‌کند؛ چیکی با بازی برانکو جوریچ و نینو با بازی رنه بیتورایاتس نمی توانند حرکت کنند، نمی توانند به هم مطمعن کنند و حتی نمی توانند سر این که پشتیبانی یعنی چه به توافق برسند. دیالوگ‌ها نیشدار و خشن می‌همانند چون خطر کاملاً واقعی و سریع است، و فیلم با هر تلاش برای حل قضیه، حلقه محاصره و سختی را تنگ‌تر می‌کند.

چیزی که زیاد‌ها فراموش می‌کنند این است که سرزمین هیچ‌کس چه مقدار بی‌امان به این ایده وفادار می‌ماند که سیستم‌ها دشمن مهم‌اند. گروهبان مارشان با بازی ژرژ سیاتیدیس را می‌بینید که تلاش می‌کند این آشفتگی را مدیریت کند، سیرک سازمان ملل را حول ماجرا می‌بینید، سرهنگ سافت با بازی سایمون کالو را می‌بینید که ادای نگرانی در می‌آورد، و سختی مدام جابه‌جا می‌شود چون هر فردی در حال محافظت از عکس خودش است. آن مین فقط یک ابزار داستانی نیست، تایمری است که کل دنیا را ناچار می‌کند چهره واقعی‌اش را نشان بدهد، و فیلم هیچ‌زمان اجازه نمی‌دهد با این توهم نفس راحتی بکشید که بالاخره یک آدم کاربلد از راه می‌رسد و همه‌چیز را درست می‌کند.

سریعترین موتور جستجوگر خبر پارسی – اخبار لحظه به لحظه از معتبرترین خبرگزاری های پارسی زبان در آفتاب شرق

فیلم جنگی ۷۱ (۲۰۱۴)

۸ – ’۷۱ (۲۰۱۴)

انداختن یک سرباز جوان وسط شورش‌های بلفاست از آن ایده‌هایی است که زیاد سریع می‌تواند کلیشه‌ای شود، اما ’۷۱ آگاهانه راه امن را انتخاب نمی‌کند. این فیلم جنگی سرگذشت گَری هوک با بازی جک اوکانل را جستوجو می‌کند؛ لحظه‌ای که از همرزمانش جدا می‌شود و شهر به یک شکار انسان همه‌عیار علیه او تبدیل می‌شود، جایی که نمی‌توانید ذهن فردی را کامل خوانده و از نیت او آگاه شوید. یک دقیقه جمعیتی خشمگین دنبالش می‌افتند، دقیقه سپس در کوچه‌بعد‌کوچه‌ها می‌دود و تلاش می‌کند بفهمد کدام در، قرار نیست کار او را همه کند. علت این که تنش در این فیلم رهایتان نمی‌کند ساده است؛ گری مدام با اطلاعات ناقص تصمیم می‌گیرد و فیلم بی‌وقفه مشخص می کند این گمان‌ها چه مقدار سریع می‌توانند مرگبار شوند.

نیمه دوم جایی است که ’۷۱ از یک فیلم تعقیب‌وگریز فراتر رفته و چهره‌ای خشن‌تر اشکار می‌کند. ترک‌های درونی آشکار خواهد شد؛ چه فردی به چه فردی وفادار است، چه فردی بازی خودش را می‌کند، چه افرادی به زنده ماندن هوک نیاز دارند و چه افرادی ترجیح خواهند داد ساکت بماند. سروان سندی براونینگ با بازی شان هریس، آن تهدید سرد و مهار‌شده‌ای را داخل داستان می‌کند که هر نجاتی را همانند یک تله تازه نمود می‌دهد. بهترین تصمیم فیلم این است که هیچ زمان مکث نمی‌کند تا برایت سخنرانی کند؛ فقط گری را از اتاقی به راه‌پله‌ای و از خیابانی به خیابان دیگر هل می‌دهد، جایی که دیدن چهره نادرست در لحظه نادرست، آخر داستان است.

فیلم جنگی کجکی ۲۰۱۴

۷ – Kajaki (۲۰۱۴)

این فیلم جایگاه ۱۰ از ۱۰ خود را با کاری به دست می‌آورد که زیاد تر فیلم‌های جنگی از آن فرار می‌کنند؛ دشمن را زمین معارفه می‌کند و حتی یک ثانیه هم آن را رمانتیک نمی‌سازد. Kajaki هیچ زمان شخصیت مارک رایت با بازی دیوید الیوت و واحدش را در بستر خشک‌شده رودخانه‌ای در افغانستان رها می‌کند، جایی که یک قدم نادرست ساده می‌تواند آسیبی بسازد که زندگی را برای همیشه دگرگون خواهد کرد. اولین انفجار که رخ می‌دهد، قرارداد فیلم با تماشاگر را حس می‌کنی؛ هیچ‌کس قرار نیست سالم از این حالت بیرون بیاید و هر تلاش برای پشتیبانی امکان پذیر فاجعه را چند برابر کند.

چیزی در کجکی که دائم اعصاب مخاطب را دچار نگه می‌دارد، منفعت گیری دقیقش از زمان و روندهاست. تاگ با بازی مارک استنلی و استو پیرسون با بازی اسکات کایل در کارشان حرفه‌ای‌اند، اما وحشت آرام‌آرام به آن‌ها نیز نفوذ می‌کند. تماس‌های رادیویی، خزیدن‌های کند، حرکت‌های حساب‌شده‌ای که باز هم ناکامی می‌خورند، همه‌چیز بی‌رحمانه دقیق به نظر می‌رسد. فیلم تمرکزش را دقیقاً همان‌جایی نگه می‌دارد که باید.

فیلم جنگی نیمه‌شبی آرام ۱۹۹۲

۶ – A Midnight Clear (۱۹۹۲)

زیاد تر جواهرات فراموش‌شده ژانر جنگی را بعدها با برچسب «دست‌کم‌گرفته‌شده» به یاد می‌آورند، اما A Midnight Clear همانند یک مشت نهان است، چون در نگاه اول زیاد دیدنی و نرم پیش می‌رود. داستان با استقرار یک گروه سرباز آمریکایی در یک پست دیده‌بانی اغاز می‌شود که در ادامه فهمید خواهد شد واحد آلمانی نزدیکشان، همانند یک دشمن معمولی حرکت نمی‌کند. فیلم تنش را از دل یک آتش‌بس شکننده می‌سازد که امکان پذیر با سختی دادن ماشه توسط یک آدم درمانده و حوصله سر رفته فروبپاشد. ویل «وُنت» نات با بازی ایتن هاوک تکیه‌گاه ایده‌آلی است؛ آن‌قدر جوان که به یک راه‌حل شگفت باور داشته باشد و آن‌قدر باهوش که بداند چه مقدار راحت همه‌چیز می‌تواند از کنترل خارج شود.

اما هنگامی «بازی» رفته رفته واقعی به نظر رسیده و سپس واقعاً واقعی می‌شود، فیلم یک دفعه مسیرش را عوض می‌کند. باد میلر با بازی پیتر برگ و ونس «مادر» ویلکینز با بازی گری سینایز، دو نوع سختی رهبری متفاوت را نمایندگی می‌کنند؛ یکی بداهه‌کار و انعطاف‌پذیر، یکی سرسخت و قانون‌محور، هر دو قابل‌فهمیدن و هر دو به شکل‌های متفاوت خطرناک. فیلم نیمه‌شبی آرام بدین خاطر ۱۰ از ۱۰ می‌ماند که قضیه اخلاقی خود را به شکل یک نطق اراعه نمی‌دهد؛ آن را به زنجیره‌ای از انتخاب‌ها تبدیل می‌کند که مدام محدودتر خواهد شد، تا جایی که یکی بالاخره تصمیمی می‌گیرد که دیگر راه برگشتی ندارد.

فیلم جنگی شعله و لیمو ۲۰۰۸

۵ – Flame & Citron (۲۰۰۸)

اگر جستوجو فیلمی درمورد مقاومت هستید که واقعاً حس زندگی در دل پارانویا را منتقل کند، این همان فیلم است. Flame & Citron داستان بنت فاورشاو-هووید ملقب به فلامن با بازی تور لیندهارت و یورگن هاگن اشمیت ملقب به سیترونن با بازی مدس میکلسن را جستوجو می‌کند؛ دو نفری که مأموریت‌های ترور دریافت کرده، درمورد مقصد‌ها با هم او گفت و گو می‌کنند و کم‌کم به این شک می‌رسند که خطی که «حقیقت» را به آن‌ها می‌رساند، احتمالا مسموم شده باشد. فیلم تنشش را نگه داری می‌کند چون مأموریت‌ها روی کاغذ تمیز و سرراست‌اند، اما به محض تماس با حقیقت به آشوب کشیده خواهد شد و ضربه‌های برگشتی همیشه جایی انسانی فرود می‌آیند.

علت ماندگاری شعله و لیمو شخصیت کِتی سلِمر با بازی استینه استنگاده است. او اول به‌گفتن یک رابط ظاهر می‌شود، سپس به یک دردسر تبدیل می‌شود و در نهایت به اهرمی که مدام قضاوت مردها را تحول می‌دهد. اکسل وینتر با بازی پیتر میگیند لایه فرد دیگر به این ترکیب اضافه می‌کند، چون اقتدارش محکم به نظر می‌رسد تا هنگامی که دیگر نمی‌رسد، و فیلم در تقریباً هر صحنه مهم، از مطمعن همانند یک واحد پول منفعت گیری می‌کند. چیزی که دوست‌داشتنی است این است که فیلم حاضر نمی‌شود به شفافیت ساده «قهرمان‌ها در برابر شرورها» تن بدهد. وادارت می‌کند ببینی آدم‌های خوب چطور مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند و سپس باید تصمیم بگیرند بازی را ادامه بدهند یا نه، چون توقف هم هزینه خودش را دارد.

فیلم جنگی منطقه خاکستری ۲۰۰۱

۴ – The Grey Zone (۲۰۰۱)

این یکی از خشن‌ترین فیلم‌های جنگی فهرست ماست، چون اصلاً درمورد نبرد نیست. درمورد ماشین مرگ است و آدم‌هایی که مجبورند داخل آن کار کنند. The Grey Zone مخاطب را کنار دو یهودی در اردوگاه‌های مرگ به نام هافمن با بازی دیوید آرکت و آبراموویچ با بازی استیو بوشمی می‌گذارد که با نازی‌ها همکاری می‌کنند و زیاد سریع شما را در یک محاسبه اخلاقی غیرممکن دچار می‌کند. مردهایی را می‌بینید که تلاش می‌کنند فقط آن‌قدر زنده بمانند که احتمالا کاری معنادار انجام بدهند، در حالی که می‌دانند سیستم در هر صورت آن‌ها را خواهد کشت.

چیزی که منطقه خاکستری را به یک فیلم جنگی ۱۰ از ۱۰ تبدیل می‌کند، امتناعش از هر زبان اسایش‌بخشی است. دکتر نیسلی با بازی آلن کوردونر هر کاری از دستش برمی‌آید درون این قفس انجام می‌دهد و موشفلدت با بازی هاروی کایتل ترسناک است، چون آرام، کارآمد و کاملاً متعهد به ماشین عمل می‌کند. دینا با بازی میرا سوروینو مهم است، چون حضورش هوای اتاق را عوض می‌کند؛ با وجود او حس می‌کنید یک نفر چطور می‌تواند بقا را برای چند دقیقه به مقاومت تبدیل کند. تنش فیلم از دل نقشه‌هایی می‌آید که زیر نظارت شکل می‌گیرند و از سرعتی که همان نقشه‌ها می‌توانند آدم‌ها را به شکنجه، تیر خلاص یا محو شدن برسانند.

فیلم جنگی عروج ۱۹۷۷

۳ – The Ascent (۱۹۷۷)

دو پارتیزان برای اشکار کردن غذا در زمستان بیرون می‌روال، دیده خواهد شد و بقیه فیلم تبدیل می‌شود به یک گیره که مدام سفت‌تر می‌شود. The Ascent به اوج‌های اکشن متکی نیست، به فرسایش تدریجی اسارت و سختی تکیه دارد. سوتنیکوف با بازی بوریس پلوتنیکوف زخمی می‌شود، ریباک با بازی ولادیمیر گوستیخین ناچار است او را با خود به پیش ببرد و از همان‌جا به سپس، هر انتخابی همانند یک آزمون است با پیامدی اشکار. تعقیب و نهان شدن در اینجا همانند زیاد تر فیلم‌ها شوق‌انگیز نیست. شوق از دانستن این حقیقت می‌آید که گزینه‌ها دارند همه خواهد شد.

هنگامی دو پارتیزان دستگیر خواهد شد، عروج به یک تله روانی تبدیل می‌شود. پورتنوف با بازی آناتولی سولونیتسین به‌گفتن یک همدست عکس می‌شود که دقیقاً می‌داند کجا را سختی بدهد، و بازجویی‌ها پرتنش‌اند چون فیلم خوب می‌فهمد خیانت چطور اتفاق می‌افتد؛ نه با یک سخنرانی بزرگ، بلکه با مصالحه‌های کوچک که کم‌کم منطقی به نظر می‌رسند. صادقانه بگویم، تماشای این فیلم خردتان خواهد کرد چون وادارتان می‌کند تماشاگر تصمیم یک مرد درمورد این باشید که حاضر است به چه چیزی تبدیل شود و اجازه نمی‌دهد وانمود کنید در شرایط او وسوسه نخواهید شد.

فیلم جنگی ارتش سایه‌ها ۱۹۶۹

۲ – Army of Shadows (۱۹۶۹)

Army of Shadows شخصیت فیلیپ گربیه با بازی لینو ونتورا را در مسیر دستگیری‌ها، فرارها و زشتی‌های روزمره مقاومت زیرزمینی جستوجو می‌کند و فیلم پرتنش می‌ماند چون نهان‌کاری را همانند باری دائمی بر دو شخصیت مهم مشخص می کند. هیچ جلسه‌ای امن نیست. هیچ مسیر ماشینی امن نیست. هیچ دوستی به‌طور خودکار قابل مطمعن کامل نیست. داستان با قدم‌های کوچک و باورپذیر، پارانویا را می‌سازد. این فیلم جنگی با نوشته مقاومت برای افرادی است که از قهرمان‌بازی قلابی متنفرند.

چیزی که ارتش سایه‌ها را همانند یک فیلم جنگی ۱۰ از ۱۰ به صورتتان می‌کوبد، نحوه قاب‌بندی خشونت الزامی است. لوک ژاردی با بازی پل مورِیس، فردی با تفکر استراتژیک و زیاد سرد است، ژان-فرانسوا ژاردی با بازی ژان-پیر کسل انرژی جوان‌تر و بی‌ارامش‌تری به داستان می‌آورد و ماتیلد با بازی سیمون سینیوره به شکلی آرام، ویران‌کننده است، چون می‌بینید لیاقت چطور می‌تواند به تله تبدیل شود. دلنشین‌ترین صحنه‌های فیلم همان تصمیم‌هایی است که گروه هنگامی می‌گیرد که فردی به یک نقطه ضعف تبدیل می‌شود و فیلم مجبورتان می‌کند در همان اتاق با آن انتخاب بمانید، نه این که کات بدهید و فرار کنید.

فیلم جنگی کلاهخود فولادی ۱۹۵۱

۱ – The Steel Helmet (۱۹۵۱)

یک گروه نظامی مامور نگه داری یک معبد متروکه است، دشمن نزدیک می‌شود و فیلم حاضر نیست آن را به یک داستان جمع‌وجور «رفقای خوش‌مشرب در جنگ» تبدیل کند. این همه چیزی است که در The Steel Helmet خواهید دید. فیلم از نقطه فرسودگی و درماندگی اغاز می‌کند؛ گروهبان زک با بازی جین اوانز تیز، تلخ و همیشه در حال اسکن خطر است و می‌توانید رویکرد بی‌امنیت فیلم را از حرکت او و اتفاقات اطراف حس کنید، از سرعتی که شما را وسط یک تقابل خطرناک پرتاب می‌کند. هیچ مقدمه گرمی در کار نیست. اوضاع از قبل خراب است و با رسیدن هر آواره تازه‌ای که بار خودش را دارد، شرایط بدتر می‌شود.

چیزی که کلاهخود فولادی را با لیاقت جایگاه اول این فهرست می‌کند، صراحتش درمورد تنش بین خود سربازهاست، نه فقط تنش با دشمن. سرباز برانته با بازی رابرت هاتن تعارضی می‌آورد که با این جمله که «جنگ ما را متحد می‌کند» ناپدید نمی‌شود و گروهبان تامپسون با بازی جیمز ادواردز اصطکاکی اجتماعی به این فضا اضافه می‌کند که فیلم برای راحتی تماشاگر آن را به شرایط نرم‌تری تقلیل نمی‌دهد. ستوان دریسکال با بازی استیو برودی تلاش می‌کند به آشوب ساختار بدهد و می‌بینید که هنگامی هیچ‌کس به فرد دیگر مطمعن ندارد، رهبری خود به یک نقطه سختی تبدیل می‌شود. فیلم حتی امروز هم نفس‌گیر و دلنشین است، چون در هر صحنه، این انتظار را دارید که انفجاری از خشونت در درون گروه یا از تپه‌های اطراف شنیده شود و فیلمنامه هیچ زمان وانمود نمی‌کند هیچ‌کدام از این تهدیدها قابل مهارند.

https://collider.com/best-war-movies-nobody-remembers

دسته بندی مطالب
اخبار سلامتی

اخبار اجتماعی

اخبار ورزشی

فرهنگ وهنر

اخبار تکنولوژی

کسب وکار

Share This Article